
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!
لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس
تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه
كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو
خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز»

نوشته شده توسط علی سیاوند در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 4:39 بعد از ظهر |
لینک ثابت |