نوشته شده توسط علی سیاوند در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 8:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |
درباره وبلاگ
به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد.