(هي فلاني زندگي شايد همين باشد يك فريب ساده و كوچك)
نوشته شده توسط علی سیاوند در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 9:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |
درباره وبلاگ
به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد.