نوشته شده توسط علی سیاوند در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 10:30 قبل از ظهر | لینک ثابت |
درباره وبلاگ
به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد.