دوستت داشتم... يادت هست؟ گفتم دوستت دارم... و تو گفتي
کوچکي براي دوست داشتن رفتم تا بزرگ شوم ... اما انقدر
بزرک شدم که يادم رفت دوستت دارم....
نوشته شده توسط علی سیاوند در سه شنبه هفدهم مهر 1386 ساعت 2:53 بعد از ظهر | لینک ثابت |
درباره وبلاگ
به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد.